دیوار سفیـد

سمت مرا از « آب » بپرسیـــد... دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست.

اولین بار که جرئت کردم جلو بروم و روی صندلی مقابلش بنشینم، مثل همیشه موهای فرفری اش بهم ریخته بود. یک مداد گذاشته بود پشت گوشش و چشم های سیاه و جدی اش را مدام از چشمانم می کشاند به تخته شاسی طرح می زد. آن موقع بچه سال تر بودم. دلم می خواست برخلاف حرفش که گفته بود: باید بی حرکت بنشینین. بروم جلو‌ و انگشت بکشم به چین و شکن های پیشانی و ابروش و‌تمرکزش را بهم بزنم. دلم می خواست جرئت می کردم بهش بگویم چقدر پیراهن چهارخانه ی سبزش بهش می آید. و من چقدر برای هر خانه اش نقشه کشیده ام. مثلا غم و غصه هایمان را جا بدهد روی خانه های های سرشانه اش... حسودی های دخترانه ام را در خانه های جلوی شکمش بگذارد که حسابی قلقلکش بدهند...

عشقم را هم بگذارد روی جیب سینه اش که نزدیک قلبش باشد و دکمه اش را ببندم...

سال ها بعد که برای آخرین بار، روی صندلی های فرودگاه، مقابلش نشستم، موهای فرفری اش مرتب بود.‌روی چشمانش عینک بدون فریمی نشسته بود. و نگاه سیاهش دیگر جدیت سابق را نداشت. پر از ستاره نور و رد روشنی از مهربانی بود.

پاکت کاغذی را گذاشت کنار دستم. گفت: اون پیرهن چهارخونه سبزه بود، مال تو.

لبخند را هم چنان به لب هایم چسباندم و نگاه لرزانم به پیراهن طوسی ساده اش افتاد. او دیگر جا برای من و لبخند ها و حسودی ها و غم ها و عشق هایم نداشت: خدافظ!



[ سه شنبه 21 شهریور 1396 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ unique ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین