دیوار سفیـد

سمت مرا از « آب » بپرسیـــد... دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست.

وقتی بین امتحان های پایان ترم خرداد و تیر غرق شده بودم و دنبال جرعه ای هوای آزاد می خواستم برای نفس کشیدن، کلی برنامه ریختم برای روزهای آفتابی تابستان_طبق معمول _ کلی فیلم و کتاب... لیست های چند ده صفحه ای پیشنهادات برای فیلم و کتاب ها که بسی لذت بخش بود تمام جزئیاتی که نمی توانم بازشان کنم؛ که به قول آقای سین شین "تابستان رویایی" برای خودم بسازم ولی خب به قول خودم در جواب سین شین " آواز تابستان از دور خوش است" که از تمام آن همه برنامه و لیست و چه و چه، خیلی محدود به واقعیت پیوست... و یکی از برنامه های به اجرا درآمده، دیدن فیلم noctural animal بود، یکی از پیشنهاد ها در لیست پیشنهاد صد و خرده ای، جااالب بود... نه خیلی دوست داشتنی ولی خوووب... پیشنهاد های بهتری هم داشتم: the last samurai...یکی از لعنتی ترین فیلم ها...پرررر از حسسس... بی نظییییر بود... ولی نمی خواهم از آن حرف بزنم... بلکه می خواهم یک دیالوگ از noctural را بریتان هایلایت کنم:

سوزان : چرا اینقدر مشتاق به نوشتن هستی ؟

ادوارد : فکر کنم که این یه روشیه که مسائل رو باهاش زنده نگه داریم. چیزهایی که قراره در نهایت نابود و فراموش بشن رو، نگه داریم و اگر بنویسمش، اونوقت تا ابد زنده میمونه …

دیالوگ ادوارد را با سلول به سلول تنم حس می کنم. برای مثال همان پست قبلی، وقتی دوباره می خونم انگار تمام لحظات زنده می شوند و جلوی چشمم، به نمایش در می آید. و این باز نشانی لحظات است که حس باشکوه را در تمام تنت به جریان در می آورد.

پ.ن: دیگر حوصله این را ندارم که تکرار کنم دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده است.



[ جمعه 3 شهریور 1396 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ unique ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین