دیوار سفیـد

سمت مرا از « آب » بپرسیـــد... دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست.

شاعر می گه «من فلسفه ای دارم، یا خالی و یا لبریز»* ، دقیقا و حتی دقیق تر از دقیقا حکایت منه. همون طور که جبران خلیل جبران میگه: «هنگامی که جامم تهی است به تهی بودنش رضا می دهم، اما هنگامی که نیمه پر است، از نیمه پر بودن آن آزرده می شوم.» یعنی وای به روزی که نیمه پر بودنِ لیوان رو ببینم و اون قسمت خالیش تو چشم بزنه، اونجاست که یهو یه گرد خاکستری غم ، میشینه رو همه جا. اونجاست که به همه چیز شک می کنم. حتی به باقی لیوان های پر. بعد انگار یه قاشق فلزی می گیری به بدنه ی لیوان خالی می زنی، خالی بودنش صدا تولید می کنه، نوت به نوت، می پیچه تو گوشت تو مغزت، خط می ندازه رو تک تک سلول ها. بعد اونجاست که به فکر چاره می افتی که صدا رو خفه کنی. یه صدایی بلندتر. شاد تر. رنگی تر. مثل صدای خنده. مثل صدای آهنگ.
همین دو سه روز پیش بود. ناگهانی نبود. می دونستم ولی،...! همون لبخند فرو خورده شده ای که می تونست مخاطبش من نباشم، یا
یا جمله ی تازه ای که..... اون نگاه خیره ای که می تونست معنی خاصی نداشته باشه، ولی خب آی ام میز اسکپتیز. یهو هزاران تفسیر مختلف، هزاران برداشت و سناریو های مختلف پشت همون ثانیه های کوتاه چیدم و اون صدای گوش خراش رو تو ذهنم شنیدم.
جز این، یه فلسفه ی دیگه ام دار. «گور بابای غم»... ته این فلسفه به هیچ شاعر و نویسنده و روانشناسی نمی رسه. این گور باباش، تیک ایت ایزی نیست. کیپ آپ یور اپیرینسِ.
بعد انگار آب از آب تکون نخورده، انگار تموم باد ها یه جا ایستادن، انگار پرنده ها و پروانه ها از بال زدن می افتن. با خیال راخت، «جونی جونم» گوش می دم و هر بار موقع شنیدن «مرد دریا تویی... دختر کارون مویُم» یه لبخند رومانتیک میاد رو لبام. تصویر یه معشوقه ی جنوبی. سبزه رو. با روبنده ی مشکی و چشم های ارایش سیاه و سورمه کشیده. میاد تو ذهنم. و با شنیدن آخرین «جونی جونم» لیلا، با خودم می گم، چقدر عشوه. بعد فرندز پلی می کنم. ساعت ها پشت سر هم می بینم. می خندم. می خندم. می خندم.
ولی یهو، با یه تلنگر، با کمترین فرکانس، چنان موجی ایجاد میشه تو دلم به قدرت سونامی های فنلاند. چنان طوفانی تو مغزم درگیر شدید تر از طوفان های شرق آسیا.
خودم، ماهی میون طوفان... سرگردون... دست و پا زنون.... پرپر زنون... به دنبال جرعه ای هوا....قلپ قلپ.........!!!     


یونیک
در آخرین لحظات آخرین شب دی ماهی



*
تا نیمه چرا ای دوست؟
لا جرعه مرا سرکش.
من فلسفه ای دارم
یا خالی و یا لبریــز





طبقه بندی: هجویات، 
[ پنجشنبه 1 بهمن 1394 ] [ 12:55 ق.ظ ] [ unique ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین