دیوار سفیـد

سمت مرا از « آب » بپرسیـــد... دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست.

امروز از همان صبح علی الطلوعش یک رنگ خاصی داشت. چیزی میان سفید و آبی آسمانی. در مایه های این رنگ. که خیلی وقت ها می تواند جوری افسرده ات کند که نگو و نپرس اما امروز رنگ شاد کننده و دوست داشتنی ای بود. دقیقا به عشق یک پیاده روی در این هوای باران خورده حاضر شدم که به کلاس بروم. اما کمبود وقت مانع شد و هوای دوست داشتنی را از پشت شیشه ی ماشین نظاره کردم. اگر ان حس تهوع و سوزش و گرفتگی گلویم را در نظر نگیرم روز دوست داشتنی ای بود. از خودم راضی بودم. داشتم از خیسی زمین... از درخت خشک و باران خرده ی حیاط... از قلوه سنگ های زیر پام... از شمعدانی های داخل که یک گل قرمز خوشرنگ دارد... لذت می بردم. خیلی کم پیش می اید ادم احساس رضایت و ارامش کند. خدا را شکر امروز از همان روز های نادر بود. بعد مثل همیشه از همان مسیر همیشگی برگشتم. با اینکه رنگ آبی و سفید صبح از بین رفته بود ولی باز هم دوست داشتنی بود. مثل همیشه نگاهم را ویترین کفش ها و لباس ها دوختم. از مقابل در باز ارایشگاه گذشتم و گفتم باشد برای دفعه ی بعد. از جلوی سوپری رد شدم و گفتم بستنی هم باشد برای بعد. نگاه کوتاه و بی توجهی به در خانه ی پسر عمه انداختم. از مقابل درخت خشک شده ی یکی از خانه ها هم گذشتم که فقط شاخه های بالاییش از پشت دیوار کاهگلی و قدیمی دیده می شد و دو تا انار خشکیده اش. و مثل همیشه تا خانه با خودم در ذهنم حرف زدم و حرف زدم. بعضی وقت ها عادت ها هم می توانند قشنگ باشند. وقتی برم دلم برای این جزئیات کوچک تنگ میشود. می دانم که می شود. زندگی زیباست ای زیبا پسند... زنده اندیشان به زیبایی رسند.**
:)


* هایده
شرحش رو فقط خودم بدونم :(((

** سایه

پ.ن: فکر چله نویسی به سرم زده... حالا قصه چیه بماند برای بعد....



طبقه بندی: خاطرات دیمی، 
[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ unique ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین