تبلیغات
دیوار سفیـد - Welcome to the hotel california






دیوار سفیـد

سمت مرا از « آب » بپرسیـــد... دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست.

خانوم جون... با چادر رنگی بر سر... روسری سپیدی که زیر گلویش را سنجان زده... با موهای سپید براقی که با فرق راست... هلالی از روسریش بیرون ریخته... کاسه ی چینی گل قرمز مملو از اب و شکوفه های یاس شناور بر ان در دست.... جلوی در چوبی قدیمی زیر زمین ایستاده است.... لب هایش تکان می خورد به دعاهای سبزش برای سلامت رفتن و برگشتنمان... و بازدمش فوتی می شود به قدرت طوفان های جنوب شرقی اسیا... برای عقب فرستادن تمام خطرات... اسکنانس مچاله شده میان انگشتانش هم می شود چتری برای عدم نزول اجلال هفتاد بلای اسمانی....
راننده بوقی می زند... همگی رو به سمت خانوم جون... می ایستیم و از انتهای اتوبوس... که بدلیل فوق پیشرفته بودن و سان روف بودنش باز است... با شدت و حدت دست ها را بسان برف پاک کنی پرتلاش و زحمت کش... به چپ و راست کش می دهیم و ته دلمان خدا را شکر می کنیم که اتوبوس وی ای پی ست و فاصله ی میان صندلی ها زیاد... که اگر نبود... در میان این همه دست و ضرب شست... مجروح و چه بسا کشته می دادیم....
خانوم جون... کاسه ی اب را پشت سرمان خالی می کند... شکوفه های یاس... روی اسفالت سیاه... گله به گله... پخش زمین می شوند و در راه زود بازگشتن ما... به دیار باقی می پیوندند.....
خانوم جون پر روسری سپیدش را به چشم های خیسش می کشد و برای هزارمین بار همراهمان می کند با نوای پر لرزش صدایش که مراقب خودتون باشید ننه جوون.......
تقریبا همگی سر جایمان نشسته ایم... اینکه می گویم تقریبا، به خاطر این است که آنقدر زیاد هستیم- هفت قران به میان و چشم بدمان دور- که اگر ده تایمان هم نشسته باشیم دو تا هنوز ایستاده.. پیدا می شود... که البته تمام صفایمان همین زیاد بودن ها و شلوغ بازی ها و صدا به صدا نرسیدن هایمان است...
مامان زری، به راننده یادآوری می کند که: لِیلیمونو جا نذارید....!
راننده هم «به روی چشمی» می گوید و با جفت پا کوبیدن روی ترمز و کلاچ بیچاره، و یک «بپّر بالا»ی داش مشدی... لیلی را هم سوار می کند...
مامان زری...با پیراهن خنک آستین حلقه ایِ مشکی که گل های درشت قرمز و صورتی و نارنجی دارد و... با موهای مشکی کوتاه... در جوار شیوار جون... با پیراهن سبز چمنی و موهای تا روی شانه ی قهوه ای بلوطی... نشسته است و با کمک هم از تو سبد پیکنیک کنارشان ... لیوان های چای را توی یک سینی می چینند و یک سبد هم سیب قرمز که هفته ی قبلش همگی... دست در دست مهر داده بودیم به یکدیگر و از توی باغ خانوم چیده بودیم... کنارش می گذارند... بل صدای سمفونی شکم هایمان.. که سکوت را می شکند... ساکت شود و الیاف سلولزی سیب و سبزی سر و سامانی به کار روده هایمان بدهد....
به کمک شان می روم برای پخش خوراکی ها....

شیوا جون لبخندی می زند و مثل همیشه مهربان زمزمه می کند: فتارک الله احسن الخالقین....
امتداد لبخندم از بناگوشم عبور می کند...


On a dark desert highway, cool wind in my hair
توی یه اتوبان تاریک بیابونی ، باد خنکی بین موهام

Warm smell of colitas, rising up through the air
بوی تند گیاه کولیتاس توی هوا پیچیده بود


پشت صندلی آن ها، دو صندلی نزدیک به هم قرار دارد... حدیث و زهرا ...
حدیث زلفکان فرفریش را ازاد گذاشته... باد میانش می پیچد و تا ما تحت فرهایش را به قر در می اورد... رژ لب قرمز خوشرنگش و تاپ سورمه ای و شلوار جین آنقدر در هیکلش و شمایلش خوش نشسته و که یک جیگریه ابدار... از زبانم که نمی شنود ولی از چشم های وق زده ی من می خواند.... زهرا... یک پیراهن سبز فسفری... با طرح های ابر و باد .... که حس رهاااایی را به تنت سرریز می کند.. پوشیده... موهای صاف و مشکی اش را از وسط فرق باز کرده و پشت سرش بسته است...
هر دو هم نوا با هم می خوانند:
دوباره نم نم بارون صدای شرشر ناودون
دل بازم بی قراره
دوباره رنگ چشاتو خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره

من هم همراهشان دم می گیرم:
شبامو خواب نوازش ، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش
ستایش تو و چشمات ، دلم هنوز تورو میخواد
دل بازم پر زده واسه عطر نفس هات
صدای باد و کوچه ، داره تو خونه می پیچه
قلبم آروم نمیشه

بغل گرفتمت انگار ،  دوباره خوابه و تکرار

باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار

ستایش یعنی این دیوونگی ها

شبیه حس خوب تو دل ِ ما
از کنارشان می گذرم... با خودم تکرار می کنم « ستایش یعنی این دیوونگی ها...شبیه حس خوب تو دل ِ ما»


Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
در فاصله ای دور ، روبروم نور در حال لرزیدن چراغی رو دیدم

My head grew heavy and my sight grew dim
سرم سنگین شده بود و چشمام سیاهی می رفت

 
صندلی پشتی آنها... باران نشسته است و ممر... باران دستش را داخل موهای سیاه رنگ لختش فرو می برد و گوش واره های آویزانش را لمس می کند... پیراهن سفید بلند پوشیده است با طرح های آبی ملایم... که هارمونی اش با چشم های آبی رنگش، من را که نه ولی قطعا شوهرش را جادو می کند... لب های صورتی اش به خنده ای باز می شود... گوشی را از این دستش به آن دستش می دهد و لب می زند: مواظبِ شیطونِ مامان باشیا...... منم دلم تنگ میشه.... می بوسمت.....
می پرم وسط حرف هایش و با شیطنت ابرو بالا می ندازم و نیشم را تا نهایت باز می کنم: از طرف منم ببوسش.....!
چشم هایش به این جمله ی پر از ایهام من چشم غره می رود.... شانه بالا می اندازم: لیا رو میگم بابا... شوورت مال خودت......!
 نیشگونی از ناکجایم می گیرد و من سرخ شده به ممرین نگاه می کنم که بالای صندلی اش ایستاده... یک دستش را به کمرش زده و دست دیگرش را که ساطوری در آن است را پشت گردنش گذاشته... شلوار جین کوتاهی با یک کت چرم مشکی کوتاه پوشیده است... برای لحظه ای در ذهنم او را با یک سبیل کلفت مشکی و یک دستمال یزدی  پشت گردنش در هیبت یک قصاب تصور می کنم... که با صدای جیغش ابر توهمم به چندین تکه ی نامساوی جر می خورد: بنیییی... قققققققققق.........! زود تند سریع...
سرش را می چرخاند و ساطورش را زیگزاگی به این سمت و آن سمت نشانه می رود: مهتاب... لیلی... بهار... میراژ... هاش....ققققققققققققققققق.... آنی و دنی.... زود یکی دیگه شروع کنید....! برنامتونو تنطیم کنید که کلی ق خودی می خوااااام....
قل قل کردنش که تمام می شود، با ترس و لرز سیبش رو بهش می دم... در یک حرکت آکروباتیک به بالا پرتش می کند و موقع فرود با ساطورش نصفش می کند... هر دو را در دهانش می اندازد و قرچ قرچ شروع به جویدن می کند....

I had to stop for the night
مجبور بودم شب رو توفق کنم

There she stood in the doorway
اون دختر دم در ایستاده بود

I heard the mission bell
من صدای زنگ ورودی رو شنیدم


به سمت صندلی های  بعدی می روم... شاهده و بنی در جوار هم نشسته اند... شاهده جلز و ولز کنان به گونه اش ضربه می زند... و رنگ گونه اش را با آن رژ لب قرمز و تاپ دکته ی بی حیایی قرمزش یکی می کند...
_ شاهی جونم چت شده عزیزم....؟!
صندل های قرمزش را به کف اتوبوس می کوبد... یک نگاه سرتا سری بهش می کنم... یاد انار قرمز و ترش و آبدار می افتم.....!
_ ممر گفت تنظیم باز یاد یکی از سوتی هام افتادم....
دهنم آب افتاده و چشمانم وق زده، تشویقش می کنم به گفتن....
_ من تنظیمم ساعت 12 تا 1بود استاد گفت: کنسل بچه های این گروه برن 4تا5 بیان منم که اون موقع کلاس بتن داشتم گفتم: نمیتونم بیام گفت: برو از مدیر گروه نامه بگیر بعد فقط بیا امتحانمنم رفتم پیش مدیر گروهمون که اتفاقا استادمونم هست، گفتم: استاد اینجوری شده، گفت: نامه نمیدم این کلاس به دردتون میخوره منم که کلا گییییییج.....! گفتم: استاد اینا چیه میگن من همه رو بلدم تازه میخواید عملیم نشون بدم.....!دیدم استاد با چشای گرد شده نگام میکنه یهو دویدم بیرون صدای قهقه استاد تا اخر راهرو میومد....
بی توجه به آن کوفت بلندی که نثارم می کند، غش غش می خندم...
لب و اوچه ی کش آمده ام را جمع می کنم و به بنر نگاه می کنم... موهای قهوه ایش را سفت و سخت دم اسبی کرده است... عینک آفتابی دیوری روی موهایش دارد و عطر میس دیورش شامه نوازی می کند... شومیز سفید  و دامن کوتاه و تنگ مشکی رنگ توی تنش به خوبی نشسته است... پاشنه های بلند کفشش دقیقا مناسب فرود آمدن من و هم صنف های منی است که هیزی کرده ایم... به روی خودم نمی آورم و لبخندی سه بعدی که دارد به بعد چهارم هم کشیده می شود نثارش می کنم... : چی می خونی خانوم خوشگله....!
کتاب دستش را بالا می آورد: دوست من....!
چشمکی می زنم: اینقدر که خوشگل شدی این جماعت عاشق پیشه به فکر سناریوی بنی و زیر پتو می افتن خو... بعدشم باید منتظر ازدیاد نسل و اضافه شدن تنبونک ها باشیم که....!
شیرین می خندد.
شیطنت می کنم: فقط صرفا جهت اطلاع... صندلی این اتوبوس قابلیت تخت خواب شدن هم دارن....!


And I was thinking to myself
و من با خودم فکر می کردم

this could be heaven or this could be hell
این میتونه بهشت یا جهنم باشه


با خودم زیر لب تکرار می کنم:
This could be Heaven or this could be Hell

پشت صندلی آنها.. بهاره نشسته است و میراژ... بهاره با پیراهن آبی آسمانی بلند، کتاب«آنا کارنینا» را دست گرفته و با لبخند محوی می خواند... دفتری جلویش می گذارد و می نویسد:« همه ی خانواده های خوشبخت شبیه هم هستند، اما بدبختی یک خانواده مخصوص آن خانواده است.»
لبخندی می زنم.
میراژ هم کتاب «جانورشناسی» در دست دارد و با دیدنم می گوید:« ببین چه جالبه... کاکاپو بزرگترین پرنده روی کره ی زمینه... 4 کیلو وزن داره و نمی تونه پرواز کنه... نرش برای جفت گیری سه ماه و هرروز هشت ساعت آواز می خونه واسه ماده... تو رو خدا می بینی شانس یه پرنده ماده از ما هم بیشتره... هیشکی پیدا نمیشه واسه ما دو دقیقه آواز بخونه... » جالب تر از آن خودش است که با بلوز گشاد و چهارخانه ها قرمز، زرد قناری، پرتغالی، صورتی جیغ  و شلوار پارچه ای سفید و گشاد... از آن مدل های میتی کمانی که راحتی اش بهت حس خانه را می دهد (فیل هوم )... و آن طرز نشستنش که روی صندلی های چرم کرم رنگ، کج نشسته و پاهایش را از دسته ی صندلی آویزان کرده است... صندل های زرشکی اش را تاب می دهد... بوی ایفوریایش، شامه ام را نوازش می دهد... می خندم... آزاد... رهــاااا... « ولله....!»
کتابش را به گوشه ای پرت می کند و به بهاره می گوید: اینقدر کتاب نخون.
و کتاب را از زیر دست بهار می کشد و لبخند دندان نمایی به بهت صورت بهاره می زند.  سیبش را از توی سبد برمی دارد و به من چشم غره می رود: پس کی می رسیم؟  ماتحتمون پاره شد اینقدر نشستیم...


Then she lit up a candle and she showed me the way
بعد اون یه شمع روشن کرد و راه رو به من نشون داد

There were voices down the corridor
صداهایی از انتهای راهرو میومد

I thought I heard them say
فکر کردم که می گن


صندلی پشت آن ها، صندلی های آنیتا و دنیاست... آنیتا، تاپ دوبنده ی پلنگی با دامن کوتاه لی آبی به تن دارد... موهای قهوه ای خوشرنگش را کج روی صورتش ول داده... دستش بند حلقه های بزرگ گوشواره های بدلی اَش هست که قفلش را بیاندازد... « اینقدر عجله کردم که خودمو از کلاس زبان به اینجا برسونم، وقت نکردم گوشواره بپوشم....»
ابرو بالا می اندازم و نیشخند شیطانی می زنم :«کلاس زبان چه خبررررر.........؟؟!»
پوفی می کشد:« بی شعوراااا بحث سر سایز زنای کره ای بود... بعدشم رسید به یه سری امامزاده ی خااااااص..... آخرشم پرسیدن: آنی تو نظری نداااری.....؟ »
غش غش می خندم....
دنیا، شومیز پرتغالی رنگی به تن دارد و روسری زرد رنگی را به پشت بسته است... موهای پرکلاغی اش مرتب و رو به بالاست... یک گوشی هندزفری سفید رنگش را به سمتم می گیرد:«گوش کن!»
«به من تهمت بزن بانو، من از بی حرفی می ترسم

بگو.. هر چی که دوس داری، بگو پستم... بگو هرزم

بگو زن باره و بدکار ... یه کابوسم، یه جور وهمم

بگو هیچ چیزی حالیم نیست، بگو اصلا نمی فهمم

بگو معصومی ِ چشمام فقط حربه اس ، یه جور دامه

بگو طعم هزار تا لب همیشه روی لبهامه»
چشمانم را می بندم... صدای سینا حجازی هنوز در حلزون گوشم می پیچد:«بگو بانو... بگو بازم... بگو که لایقت نیستم.... ولی هرگز، گلم، عمرم، نگو که عاشقت نیستم....!»


Welcome to the hotel california
به هتل کالیفرنیا خوش اومدی

Such a lovely place
عجب جای دوست داشتنی ای

Such a lovely face
عجب چهره ی دوست داشتنی ای

Plenty of room at the hotel california
یه عالمه اتاق توی هتل کالیفرنیا

Any time of year, you can find it here
هر موقعی از سال می تونید پیدا کنید

قدم دیگری که بر می دارم به سودی می رسم... مثل همیشه مهربان و خانوم... شومیز  کرم رنگی با دامن بلند سورمه ای پوشیده است.. موهای مشکی اش، صاف و براق پشت سر جمع شده است. با لبخندی که از سر احترام و دوست داشتن روی لب هایم شکفته است به او تعارف می زنم: بفرمائید خانوووم.
نرم و دلنشین می خندد. آهنگ در حلزون گوشم می پیچد. دستش را می کشم و سبد و سینی را روی میز وسط اتوبوس می گذارم. زیر دستش می چرخم و لب می زنم: Some Dance To Remember ... Some Dance To Forget...
و می چرخم و می چرخم...
طاق نصرت دست های من برای چرخیدن سودی کوتاه ست. اخر خانم مهندس برقمان بلند قد و من جوجه و کوتاه. می گوید: برو بالای صندلی دختر خوب.
بالا که می روم، سودی زیر دستان من تاب می خورد و حاشیه ی دامن اش، می چرخد و می چرخد: Some Dance To Firget... Some Dance To remember....
چشمانش را به نشانه ی تائید روی هم می فشرد و من هم متقابلا.
لیلی دستش را زیر چانه اش گذاشته و خیره ی بیرون است و مناظری که با عبور اتوبوس می آیند و می روند. ربان ابی آسمانی از میان موهایش که از آخرین بار که خودش آن ها را کوتاه کرده است، لخت روی شانه هایش ریخته است، عبور کرده و انتهای آن در میان دستان نسیم به این سمت و آن سمت تاب می خورد. ساریفون چهارخانه ی تنش انواع و اقسام طیف آبی را دارد.
_پیس پیس.... پیس پیس....
با ابروهای بالا پریده و نگاه متعجب به سمتم برمی گردد. لبخند گشادی تحویلش می دهم: با ما باش خانووم .
_ هستـــــم.
_ پس بفر مائید... چایتون مخصوووص از بالا فرستاده شده...
فنجانش را که بر می دارد، با چشمان بسته رایحه ی آن را نفس می کشد و با لبخند گوشه ی لبش می گوید: دارچین... چند قطره هم لیمو....!
تائید می کنم و می گوید: اگه گفتی تو این هوا و تو این جاده چی می چسبه؟
هز همان برقی که در چشمانش نشسته است در چشمان من هم سو سو می زند. این دقیقا خاصیت لیلی بودن
 اوست.. این که نگفته و ندانسته و فقط با یک نگاه به ته ته دلت رسوخ می کند و حرف های ته ته آن را می خواند و سبکت می کند. هم زمان دم می می گیریم:
دلم پره بیا بازم... با هم دیگه برایم.سفر.... جای ما اونجا خالیه.... منو ببر....منو ببر.... یه عمره جاده ی شمال منتظره عبور ماست... نمی دونه یکی ازون... دوتا قناری، بی صدااااست...


Her mind is tiffany-twisted, she got the mercedes bends
ذهنش مثل پارچه ی پیچیده شده ایه ، اون کسیه که این مرسدس بنز مال اونه

She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
پسرای زیادی با خودش داره ، اونا رو دوست صدا می زنه

How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
عجب رقصی می کنند توی حیاط ، عرق دلچسب تابستونی

Some dance to remember, some dance to forget
بعضی رقص ها برای فراموشی ، بعضی رقص ها برای به یاد سپردن

 
به سمت صندلی پشت آن ها می روم. هاش را می بینم که شال ارغوانی را به پشت گوش هایش سر داده و هندزفری های مشکی رنگ را توی گوشش چپانده است. دست راستش را از پهنا روی صورتش گذاشته و از تمام اجزای صورتش لب های صورتی ملایمش پیدا ست و چشم چپش که از فاصله میان دو انگشت وسط، گرد شده، به صفحه ی لپ تاپ روی پایش دوخته شده است.
سرم را جلو می برم تا ببینم چشم تحیر به چه دوخته. با قرار گرفتن صحنه در محدوده ی دیدم، در صدم ثانیه ای که پیام عصبی از چشم هایم می رود به مغزم و قشر خاکستری مغزم تحلیلش می کند، خودم را عقب می کشم و «هیـــــــــــن» بلندی می کشم که نگاه هاشی به سمت چشم های از حدقه بیرون زده ام می افتد، زیر لب می گوید: نویسنده اش روانیه.... از ریش هم ترسناک تره..........!
به سختی آب دهانم را از نی پیچ حلقوم به پائین می فرستم و در جهت تائید سر تکان می دهم.
هاش چنگی به گونه اش می زند... اعصابش آرام نمی شود... چنگی به صندلی رو به رویش می زند که ناخن هایش گیر می کند و جججرررر، صندلی رو به رویش را جر می دهد.
صدای حدیث از اول اتوبوس بلند می شود: جرررررری....!
چشمانش وحشت زده تر از قبل در کاسه ی چشمش می چرخد و ما بین صورت من و ناخن های فرو رفته اش در پشتی صندلی گردش می کند.. با ناله می گوید: من نبودم... دستم بود... تقصیر آستینم بود...
همدرد می شوم باهاش و کمکش می کنم پنجه هایش را از دل صندلی بیرون بکشد.
سعی می کنم صدای از دست رفته ام را پیدا کنم و به نازی نگاه می کنم که کنار هاشی نشسته است و از پنجره به حاشیه ی جاده نگاه می کند. پیراهن آستین سه ربع شیری رنگی بر تن دارد و ربانی تقریبا به همان رنگ روی دم اسبی موهای قهوه ای روشنش نشسته است.
آرامش صورت سفیدش و لباس های رنگ روشنش، ناخودآگاه در جانم می ریزد و صدایم را به من برمی گرداند: مدیر مدیره.... نازی مدیره.... خیلی مدیره.....!!!
می خندد و به سمتم بر می گردد.
_خوبی اجی بزرگه؟
به رسم همان سال ها صدایش می زنم... سال هایی که یونیک شانزده ساله بودم و اصرار می کردم که هفده ساله ام.
لبخند روی لب هایش می نشیند: ca va bien, merci beaucoup. (خیلی خوب... مرسی...)
ته دلم به یک دور تصدق آن فرانسه صحبت کردنش و لهجه ی زیبایش و آن « ر » ها را « ق » گفتن می روم و می گویم: این الان یعنی چی نازی ریزه میزه ی ابنبات ....؟؟! فوش بود عایا....؟
جفتمان می خندیم و او بی سوادی حواله ام می کند.
_ کجا ها سیر می کردی...؟!
با اشاره دستش خودم را کش می دهم و گوشم را می برم سمت دهانش:
Notre terre nous offre tous les jours des milliers de belles fleurs, mais peu de gens voient la terre.
زمین هر روز هزاران هزار گل زیبا به ما ارزانی می دارد اما کمتر کسی زمین را می بیند . *


به چشم هایش که نگاه می کنم، جریان لطیف نور شره می کند روی دلم: زیبایی های زندگیت رو ببین....!
سیبش را بر می دارد و آرام می خورد.

So I called up the captain
بعد کاپیتان رو صدا زدم

please bring me my wine
لطفا شراب منو بیارید

He said, we havent had that spirit here since nineteen sixty nine
اون گفت : از 1969 تا حالا دیگه از اون شراب نداریم

And still those voices are calling from far away
هنوز اون صداها از دور به گوش می رسه

 
به عقب می چرخم و شایسته را می بینم. موهای مشکی اش را ساده پشت سرش بسته. موهایش مثل همیشه رو به بالا ست و چتری ای ندارد که روی صورت سبزه و خونگرمش بریزد. تی شرت زرشکی رنگی به تن دارد و شلوار دمپای مشکی رنگی به پا.
با صدای جدی مثل یک مجری می گوید: خانوم ها، آهنگ درخواستی هم پذیرفته میشه.
چشمش به من که می افتد گلویش را صاف می کند و می خواند:
تو از راه می رسی، پر از گرد و غباااار
تمـــــوم انتظار، میاد همرات بهار
سیبی از توی سبد بر می دارد و بالا می اندازت.
چه خوبه دیدنت، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم، غبار رو از تنت
با دو انگشت سر شانه ام را می تکاند و چشمک می زند.
سپیده که کنارش نشسته است سوت بلبلی بلندی می کشد و می گوید: اکتت رو دوست دارم.
حدی از اول اتوبوس داد می زند: شای، شادش کن....!
شای بلند می گوید: همه دستا بالا... یک... دو... سه
تو این زمونه،عشق نمیمونه
..عاشقیو عشق چیه؟وفا کدومه

رقته محبت،غم شده عادت..کجا رفیق کجائی دوست،کجائی همدم

گلی تو دنیا،پیدا نمیشه..گل رفته خار اومده،بهار چی میشه

در آغوش باد،من رفتم از یاد..سکوت این قلب شکستم شده فریاد

حالا وای وای، وای وای وای،حالا وای وای، وای وای وای،


همه یک صدا شروع می کنند به دست زدن و هم خوانی... با ریتم و منظم... دست های پرم را که می بینم بی خیال دست زدن می شوم و کمرم را به کار می گیرم... دو درجه به راست... دو درجه به چپ... و در جا می چرخم و قر می دهم...
شای خواندنش را قطع می کند و انگشت اشاره اش را به سمت من نشانه می رود... صدایش مو نمی زند با فلانی... گرفته و خش دار: تویی که اون وسط قر می دی، تو حرومی....!
لبخند دندان نمایی می زنم.
هاچ از جا می پرد و بال بال می زند: من می دونستم جفتشون تو کار هپینس ان. من این استعداد رو توشون دیده بودم. من می دونستم.
بوسی توی هوا برایش می فرستم و سبد سیب و سینی چای رو جلوی سپیده نگه می دارم.

Wake you up in the middle of the night
نصف شب بیدارت می کنن

Just to hear them say
تا بهشون گوش بدی که دارن می گن

Welcome to the hotel california
به هتل کالیفرنیا خوش اومدی

Such a lovely place
عجب جای دوست داشتنی ای

Such a lovely face
عجب چهره ی دوست داشتنی ای

They livin it up at the hotel california
اونا به خوبی و خوشی اینجا زندگی می کنن

What a nice surprise, bring your alibis
عذرت چه سورپرایری با خودش داشت


سپیده پیراهن سپید حریری پوشیده و مو های لخت مشکی اش را باز گذاشته... عینک دور مشکی کائوچویی به چشم دارد... قیافه اش آنقدر گوگولی شده که دلت می خواهد لپ های صورتی رنگش را گاز بگیری و یک لقمه ی چپش کنی....
_ ایم این لاو ویت لـُپات...  
یک دستش را با عشوه بالا می برد و عینک را روی موهایش قرار می دهد... چند باری مژه می زند... لب های قرمزش به خنده ی جمع و جوری غنچه می شود... موبایلش را که همیشه در دست دارد از این دست به آن دست می دهد و می گوید: تنکیو یونی...
خیره ی لبخند خوشگلش می شوم و تمرگز می کنم بلکه بتوانم لبخند های عریض و طویلم را مثل او بکنم... او که قیافه ی مات و مبهوت مرا به علاوه ی لب هایی که دائم کج و معوج می شوند و فرم عوض می کنند می بیند هول می کند و رو به شای می گوید: سکته کرد...
شای شانه بالا می ندازد و بی خیال می گوید: فک کنم تو عشق لُپـات محو شد...
سپید با لحن زاری که انگار کم مانده است گریه اش بگیرد می گوید: به خدا من هیچ کارش نکردم... بهش هیچی هم نگفتم ... حتی بهش دستم نزدم... تقصیر من نبود... نکنه قلب یونی هم مشکل داره...؟!
میراژ از جایش بلند می شود و به سمتمان می آید. من همچنان خیره و مات و مبهوت... میم کتابی را که از دست بهاره کشیده است کنار چشم من قرار می دهد... از مهتاب که پشتمان نشسته است می پرسد: مهندس ببین ترازه... صافه یا شاغول بیارم...؟!
مهتاب می گوید: صافه... علامت بزن..
میم از جیبش گچ صورتی رنگی را بیرون می کشد. امتداد نگاه من را روی صورت سپید علامت می زند و زیر لب می گوید: این که به لُپات نمی رسه...
چهره اش سفید می شود... چشم هایش بیرون زده... ترسیده و تکه تکه می گوید... بـ به ... لَـ .. لَب... لَبات... می ...رسه...!
سپید جیغ بلندی می کشد و من از خلسه بیرون می آیم. با دیدن رنگ گچشون، از میان لب هایی که شبیه یه غنچه ی پر پر شده است و موقع صحبت کردن عین دهان گرد ماهی، باز و بسته می شود، می پرسم: چی شده؟ چرا رنگتون عین گچ شده...؟!
سپید به طرز مشکوکی خودش را عقب می کشد...
روی صورت سپید خط های گچی صورتی می بینم... با سختی لب های گرد شده ام را می جنبانم... حرف هایم همچنان نامفهوم و جویده جویده است: سپید چرا صورتت صورتیه...؟!
رنگش چند درجه بیشتر می پرد... و خدا را شکر می کنم که چشمانش چفت و بست محکمی دارند وگرنه آنقدر گشاد و بیرون زده اند که می ترسم همین الان از حدقه خارج شوند.
سپید با صدای جیغی رو به میم و شای می کند: یونی داره منو صورتی می بینه...
و باز تکرار می کند: یونی داره منو صورتی می بینه.....
با هر بار تکرار صدایش جیغ تر می شود... انگار با هر بار تکرار ابعاد جدیدی از معنی حرفش را می فهمد.
_ صورتی... صورتی رنگ ِ.....
شای متفکر می گوید: مشکی رنگه عشقه ولی صورتی رو نمی دونم... البته یه پیرهن صورتی دل منو بردی داریم... منظورت همونه؟!
سپید بریده بریده می گوید: بـ  .... بِـ ....
حرفش تمام نشدع که دستش را به قلبش می گیرد و روی شانه ی شای غش می کند.
میم می پرسد: یونیک چرا لباتو اینطوری کردی...؟!
شای نیشخندی می زند و صورتش را کج می کند و فرم لب هایم را ارزیابی می کند: لباش دقیقا آماده اس واسه....
دستش را جلوی صورتش می گیرد تا خنده اش را پنهان کند.
می گویم: داشتم لبخند سپید رو تمرین می کردم... سپید چش شد...؟!
میم نفس راحتی می کشد و می گوید: نمی خواد... مثل خودت بخند....
لب هایم را از آن فرم خارج می کنم: آخیش... چه فشاری روم بودا...
شای لیوانی چای از سینی بر می دارد: من که اهل چای نیستم... کلی ضرر داره... صنعتی و شیمیاییه... حالا اگه دمنوش باشه یه چیزی....
و بی معطلی چای را روی صورت سپید خالی می کند. سپید به هوش می آید و به من نگاه می کند. لبخند گل و گشادی، به سبک خودم به رویش می زنم.
«هیـــنی» می کشد و دوباره غش می کند.
مظلومانه می پرسم: چی شد باز...؟
شای با دست هدایتم می کند: تو برو... ازت می ترسه....!


آینه های روی سقف

The pink champagne on ice
شامپاین درجه یک توی یخ

And she said we are all just prisoners here, of our own device
و اون دختره گفت : ما با خواست خودمون اینجا زندانی هستیم

And in the masters chambers
و توی اتاق های رئیس هتل

They gathered for the feast
برای جشن جمع شدند

The stab it with their steely knives
با چاقوهای آهنی ضربه می زدند

But they just cant kill the beast
اما نمی تونستند اون جونور رو بکشن
 
به سمت آخرین صندلی های اتوبوس می چرخم... هنوز چند درجه از چرخشم مانده که نور فلاش دوربین در چشم های می نشیند و کورم می کند. صدای چیلیک چیلیک عکس گرفتن هم می آید... دور نود درجه ام را کامل می کنم و درز چشمایم را باز... زیزیا را می بینم که دوربین به دست جلویم ایستاده... موهایش را بافته و روی یک شانه اش انداخته است. تاپ مشکی و دامن سرخابی چین چینی کوتاهی پوشده است ... با ذوق می گوید: یه رم 32 آوردم واسه این سفر ... به نظرت کم نیست....؟! تا الان 1024 تا عکس گرفتم...
چشم های گرد شده ام را به سمت مهتاب می چرخانم: مهندس یه حساب سر انگشتی کن... یک ساعته تو راهیم، هر ساعتم 60 دقیقه هر دقیقه ام 60 ثانیه اس... میشه چند تا؟
_ میشه 3600 ثانیه ...
سر تکان می دهم: حالا 3600 تقسیم بر 1024 چند میشه...
در همین لحظه  زیزی یک عکس دیگری می گیرد...
می گویم: مهتاب بکنش 1025....
خانوم مهندس باهوشمان حساب کتاب ذهنی می کنند: میشه 3.51... یعنی هر سه و نیم ثانیه یک عکس...
ابروهایم بالا می جهند...
بینی اش چین می خورد و لب هایش پایین می افتد... سر به زیر می اندازد و با لحن پر پشیمانی می گوید: می دونم کمه... پوووف
دلم برای لحنش می سوزد و دستم را پشتش می گذارم: غصه نخور... تلاشت رو بذار واسه ادامه ی سفر... تو می تونی یه ثانیه ای یک عکس برسی...
صورتش از خوشحالی می درخشد و همان لحظه دوربینش را بالا می آورد و چیلیک... دوربین دیجیتالش را مقابلم می گیرد و عکسی که ازم گرفته را می بینم... چشم هایم چپ شده... بینی ام بزرگ و پهن نصف عکس را پوشانده... و لبخندم همچنان گشاد تا دم بناگوشم...
با لحنی که سعی می کنم اکراهش معلوم نباشد می گویم: ادامه بده... تو می تونی عزیزم...
سیب و چایش را بغل دستش می گذارم و از جلوی لنز دوربینش می گریزم.
پیش بهار می روم که کنار زیزی نشسته است.
بهار چشم غره ای می رود به من... می گوید: حداقل میذاشتی لباس عوض کنم....؟!
طفلک حق دارد... از اتاق عمل، با همان اسکراب ابی تیره بیرون کشیده امش و حتی اجازه ندادم که کلاه گل گلی اش با زمینه ابی اسمانی را در اورد... و او هم درست به مانند یک کش تنبان با کیفیت ... با خاصیت کشسانی زیاد... به دنبالم کش امد و پرت شد میان اتوبوس...
کلاهش را از سرش می کشد و من در ذهنم خودم را چند سال آینده در همین تیپ و قیافه تصور می کنم و دلم می رود.
لبخند مهربانانه ای می زند: می دونستم جوجوی من موفق میشه... باور کن با تونبونکام تفاوتی نداری... بیا بچلونمت...
بازویم را می کشد و من را بغلش حسابی می چلاند... به طوری که می ترسم سایزم از همین بند انگشتی بودن باز کوچک تر بشود...
در گوشش آرام زمزمه می کنم: آی لاو یو تو....!
سهمیه اش را که می دهم به سمت مهتاب که چفتش نشسته می روم...
خانوم مهندس با کت و شلوار مارک دار و خوش دوخت بادمجونی رنگ روی صندلی لمیده و پا رو پا انداخته. موهای روشنش اتو کشیده و فرق کج توی صورتش ریخته. ته دلم بدا به حال کارگرهای زیر دستش  می گویم. که مطمئنن پشت سرش کشته و مرده میدهند...
می گویم: خوشحالم که برنامه هات جور شد و تونستی بیای
می گوید: دو تا از جلسه هایی که توش شرکت می کردم رو پیچوندم...
اشاره ای به باکس وسایل بالای سرش می کند: نقشه هایی هم که باید تحویل بدم رو آوردم اینجا کامل کنم...
صدایش را آرام می کند و در گوشی: می تونم از میراژ و شاهده هم کار بکشم....
لبخند شیطانی می زند.
یاد روزی می افتم که پشت در زیرزمین خانوم جون بودم و مهتاب در را برایم باز کرد.
لبخند می زنم و از ته دل می گویم: موفق باشی....
سیب و چایش را بر می دارد.

Last thing I remember
آخرین چیزی که یادم میاد

I was running for the door
داشتم به سمت در می دویدم

I had to find the passage back to the place I was before
مجبور بودم راه برگشت به خایی که قبلا بودم رو پیدا کنم

relax, said the night man
مسئول شب گفت : آروم باش

We are programmed to receive
ما برنامه ریزی داریم برای پذیرایی

You can checkout any time you like
می تونی هر زمانی که دوست داری رو بررسی کنی

But you can never leave
اما هیچ وقت نمی تونی اینجا رو ترک کنی


 من با ظرف هایی که خالی شده اند و تنها سهم خودم درونش هست به انتهای اتوبوس می روم. روی صندلی تک نفره ام می نشینم. از اینجا که نگاه می کنم هر کس مشغول کاری ست. لیوانم را بر می دارم و خیره به منظره ی زیبای رو به رویم جرعه ای می نوشم و زیر لب تکرار می کنم: you can never leave.


* بعد از یک سال بالاخره تموم شد
* با اینکه شاید زیبا نباشه اما برای من پر از خاطره است مثلا وقتی که اولین بار عکس سپید رو دیدم رژقرمزش تو ذهنم موند یا شال پلنگی آنیتا و یا مانتوی نارنجی دنیا و خیلی چیزای دیگه
* این فیلمنامه که شباهتی هم به فیلمنامه نداره تخیلیه.. حتی شخصیت ها صد در صد شبیه خودشون نیستن... فقط گوشه هایی از ویژگی هاشون که تو ذهنم بولد بوده رو آوردم.

* اگه بدونید برای گذاشتنش مجبور شدم چه ژانگولر بازی هایی دربیارم....!

* متاسفم که یه سری چیزاش واسه همه معنی نداره... ولی مطمئن باشین بی معنی نیستن و هر کدومش پشتش یه خاطره اس ...





[ دوشنبه 2 شهریور 1394 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ unique ... ] نظرات



      قالب ساز آنلاین